ميرزا حسن حسينى فسايى
67
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
همچنان با هزار وحشت و بيم * دهلى مىزنند زير گليم » ( وقايع سال 743 گفتار اول ) « . . . جنگ در چندين كرت با مبارز الدين بواسطه ملاحظه اوضاع ملكى بود و اين ابيات را مىفرمود : نيك و بد از ستاره چون زايد * كه خود از نيك و بد زبون آيد گر ستاره سعادتى دادى * كيقباد از منجمى زادى كيست از مردم ستارهشناس * ره به گنجينهاى برد به قياس » « . . . ديگر آنكه حاجى قوام الدين . . . وفات يافت . خواجه شمس الدين محمد حافظ فرموده است : درياى اخضر فلك و كشتى هلال * هستند غرق نعمت حاجى قوام ما » ( وقايع سال 753 - گفتار اول ) « . . . شنيدم خوب مىنويسى . سطرى بنويس ، آن شاهزاده اين بيت را نوشت : سعادت به بخشايش داور است * نه در چنگ و بازوى زورآور است » « سلطان جلال الدين شاه شجاع اين رباعى را فرمود : در مجلس دهر ساز مستى بسته است * نى چنگ به قانون و نه دف در دست است رندان همه ترك مىپرستى كردند * جز محتسب شهر كه بىمى مست است و خواجه حافظ عليه الرحمه فرمود : اگرچه باده فرحبخش و باد گلبيز است * به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است » ( وقايع سال 754 - گفتار اول ) گاهى آنچنان شعر در تار و پود كلام ميرزا حسن جاى مىگيرد كه تاريخش را رنگ نمونهاى از نثرهاى ادبى مىبخشد : « . . . شاه مجروح گشت و از مداوا فايده نديد تا روز پانزدهم ماه صفر همين سال كه كلمه « پانزدهم شهر صفر » ماده تاريخ است به روضه رضوان خراميد ، دريغ آن شهنشاه صاحبقران * جم تاجبخش ممالكستان دريغ آنكه ديگر نبيند سپهر * نظيرش در آئينه ماه و مهر دريغ آن شهنشاه پاكاعتقاد * صلاح و پناه بلاد و عباد چون حكيم ابو النصر صدر الشريعه گيلانى مشغول معالجه مرض آن حضرت بود او را يا به اتهام يا به حقيقت بدنام نمودند . . . و چون به حرمسرا پناه برده بود ، او را گرفته به قتل رسانيدند ، زين شش در بىثبات فانى * رو آر به ملك جاودانى بر طارم آسمان علم زن * در وادى لامكان قدم زن در مملكت قدم قدم نه * كان پردهسرا ، ترا حرم به زمان زندگانى آن پادشاه حميدهخصال شصت و چهار سال و يك ماه . . . بود . اگر صد سال مانى ، در يكى روز * ببايد رفت از اين كاخ دلفروز » ( وقايع سال 984 - گفتار اول )